نشده است دست هایت از حجوم تنهایی پینه ببندد
کمرت خم شود
خم به ابرویت نیاوری
عالم و آدم فکر کنند که تو در ناز و نعمتی
و تو قدرت زانویت به مردیست که دلت برای شانه هایش تنگ شده
های تمام نبودن هایت را به که بگویم؟
به که شکایت برم جز خدای که هوا خواه توست
بغض نمی کنم گلایه ای ندارم
همین هم کلامی با تو تمام درد هایم را از بین می برد
سوال می کنم که تا به حال نشده است؟
تمام لبخند های را که از تو به یادگار مانده است قاب کرد ه ام
و کنار عکس های یادگاریت که هنوز ظاهر نشده اند گذاشته ام
تا بدانی من از این انتظار میمیرم
ای هوای دل من
من تمام دل خود را کندم
بی هوا نفس کشیدن سخت است
این بار می خواهم از خودم شروع کنم که هیچ شباهتی در طی این سال ها با حسین پیدا نکرده ام
این بار می خواهم خود توبه کنم
می خواهم بگذارم لباسم هوای بخورد آنقدر هوایی شده که با هوای دوست بیگانه است سالهاست
لباسم را می تکانم زیر این لباس یزیدی سال ها زیسته است
می خواهم امسال یا حسین گفتنم فرق کند
می خواهم سلام کنم و جواب سلام بشنوم
می خواهم در ماه خون یزید درونم را سرنگون کنم
چون در من یزیدی زندگی می کند که حسین را از من دور کرده
امروز در خیابان های تهران دخترکی جوان جلوی مرا گرفت و گفت:
"بچه ها این اقای ضیاست انگار اونم سوار اتوبوس بود,با ما پیاده شده.اقای ضیا میشه یه امضا بدید "
بعد از گرفتن امضا گفت: "اقای ضیا شما بچه کدوم محله اید بچه اینجایید"
لبخندی زدم کمی فکر کردم و گفتم : "من بچه نا کجا اباد دلم"
با دوست هایش خندیدند و کمی مسخره ام کردند
در پیاده روها فکر می کردم و راه می رفتم
به تو فکر می کردم که من بچه شهر توام
همین که در هوایی که تو نفس می کشی نفس می کشم بس است
حالا اگر تمام ادم های روی زمین به من بخندند باز هم فریاد می کنم
"تنها افتخار من همشهری تو بودن است"
تا غبار تنهایی را از من بشوئی
چه می کنی
برف را از شانه ادم برف می تکانی ؟
صبح که بیدار می شوم حالم که خوب است
تنها قوط زانوی من حضور توست
قصه این نوشته قصه همه حرف های ایست که نگفته ام که نگفته ای
که شاید نخواهی بگوی اما من می دانم
دستم که روی کاغذ می آید همه ی حرف هایم یادم می رود
تنها نام توست که دستم را می گیرد
بابا جان تولدت مبارک
برای یکی و یگانه شدن
باید ما ابروی عشق را نگه داریم
بانو به بویت قسم خسته ام
حالا که دیگر فرصتی نسیت
می خواهم تنها پیش کسی که مرا عشق اموخت
"دلم" کم نیاورم
من هیچ وقت نخواسته ام تو را با چشم هایت به یاد بیاورم
اما باور کن گاهی زندگی هم ننگ می شود اگر عاشقت نباشم
گلایه ای نکنی
بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
من را تا کجا می بری؟
حرف هایم تکراری می شود
ترانه ها و بازی کلمات
"گریمون هیچ خندمون هیچ
باخته و برندمون هیچ
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ"
و من میان دست های تو زندگانی می کنم
گاهی تکرار واژه ها هم زیاد بد نیست
دوباره از نو می نویسم
داستانی را که تو می خواهی و می خوانی
و عشق آخرین همسفر من
تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ
تو درد نکش
تمام غصه های جهان به نام من
تو صورتت اشک را نبیند
من به چه درد می خورم پس
که تو درد بکشی و من زنده باشم
های
های روزگار بی تو
تنم را خاک رهت می کنم کاش قابلش باشد
و من
داستان من
و داد ستان من
سلام

