تبليغاتX
هستم























هستم

سر باز چشم های توام

این عید ها برای من آقا نمی شود
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389ساعت 0:19 توسط علی| |

چشم هایت را به من میدوزی بغضت را می خوری و انگار دریای دلت موج هایش بلند تر می شود

من می گوییم روزگار با ما بد تا کرد      بد

و در دلم می گوییم با تمام تلخی های روزگار کنار می اییم جز دلتنگی تو

و من تاب این دوری از لبخند تو را ندارم

می خواهم برای تولدتت بنویسم اما یادم می اید

که تمام خاطرات کودکی ام را از بین برده اند

وقتی صبح ها روی پله ها می نشستم و تو با لبخند

مرا دعوت به خوردن صبحانه می کردی

مادر باورت می شود من خیلی وقت است چای بعد از ظهر نخورده ام؟

در آغوشت می کشم و تو نمی دانی چه بر من می اید در این تنهایی

در این دوری

 

راستی چورک های صورتت در این ۲ ماه زیاد تر شده من فدایت شوم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم تیر 1389ساعت 0:16 توسط علی| |

چقدر کنار این پنچره نشسته ام و هیچ وقت تو نفهمیدی و من چقدر نگفته ام

دست هایم را مشغول نوشتن کرده ام تا تو لرزش آنها را نبینی

تا تو نفهمی دلم از نگاهت هم می لرزد

شانه بالا می اندازی که نمی شود

و من می گوییم حالا حالا  ها دوستت دارم

تو صدایت را بلند تر می کنی می گویی: چه گفتی؟

می گوییم: من که حرف نزدم من تنها نوشتم

و از تو واژه ها معطر شده اند

و دستانم برکت نامت را گرفتند

و باز معصومانه می خندی

نوشته شده در پنجشنبه دهم تیر 1389ساعت 12:8 توسط علی| |

نهج البلاغه را باز می کنم

و یادم می آید که من چقدر با کلام تو غریبه ام

وقتی یک در میان نماز هایم را نمی خوانم

دلم برای خودم می سوزد که هیچ نسبتی با دل تو ندارد

کلامت آرامش جانم می شود

مثل همیشه اول نامه ات به مالک اشتر را می خوانم که دیگر نمی توان بلند بلند خواندش

آرام نمی گیرم

دور تند زمان شروع می شود  و روز ها من را می رساند به نقطه ی تولدتت نقطه ی شروع جهان

من خودم را سانسور می کنم حتی در از تو گفتن

اما تو به من یاد دادی صبور باید بود امیدوار

سالی که بر من گذشت من را ۱۰ سال پیر تر کرد مولا

اما غمم نیست که تو هستی و هنوز زمین به لبخندت می گردد

نوشته شده در جمعه چهارم تیر 1389ساعت 18:49 توسط علی| |

از روی تختم بلند می شوم

در خانه قدم می زنم

خانه ای که پر است از رد پای تو   رد پا های که هیچ وقت پاک نمی شوند

باران می بارد و من با تمام چتر های دنیا نا محرمم

دستم را کرده ام توی جیبم و با دست دیگرم دارم با تسبیح سبزی که همیشه دنبالم هست بازی می کنم

فکر می کنم چگونه می شود که حرف تو از دهان نیفتدد

و جز تو نگوییم   بغض امان گلویم را بریده و دارم برای همه نقش بازی می کنم که من چقدر خوشحالم

تلفنم زنگ می خورد مادرم همیشه نگران زیر باران رفتن من است

راه می روم خیابان ها خلوتند و سکوت صدای تو را به گوشمم می رساند

دارم فکر می کنم در روزگار بی تو چگونه باید زیست

که با تو ماند و از تو خواند؟

و من چقدر از تو دورم

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم خرداد 1389ساعت 15:36 توسط علی| |

را هی را گذاشته ای بر دوشم به بلندای دماوندت

زیباترین فلات دنیا     ایران

راهی برای آبادانیت بر دوش م گذاشته ای

راهی ضحاک کش اما وقتی که کاوه آهنگران گم شده اند چه انتظار از فریدون داری

که میرزای جنگلی در میان سبز رخت های جنگل دار را دید و همت و باکری گلوله را دید ه اند

راهی بس بزرگ که باید چون سیاووش از آتش گذشت

و سر جلوی هیچ کیکاوسی خم نکرد برای نوش دارو

مسیری از جنگل ها سبز شمال

به سختی کوه های زاگرس

به سر گشتگی کویر لوت

به آسمانی خلیج فارس

و به بزرگی نام ایران

 

وطن یعنی گذشته حال فردا

                                             تمام سهم یک ملت ز دنیا

وطن یعنی چه آباد و چه ویران

                                            وطن یعنی همین جا یعنی ایران

نوشته شده در جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 16:58 توسط علی| |

بانو تو از حافظ به من رسیده ای از سرمستی مولانا

از غیرت صدای قناری

بانو اصلا داوینچی تو را که دید مونالیزا را کشید

تو از کوچه های سلیمان گذشتی

از قصه های شاهنامه

از شیدایی سیمرغ

تا به من رسیدی

با نو بی قراری صدای شجریان حاصل نیم نگاه توست

بهانه چهله داری موسی در کوه طور

حالا نوبت دل من است؟

بانو هر کجا را نگاه می کنم هستی

در میان غزل های منزوی تا افسانه نیما

اصلا گالیله اثبات کرد که زمین دور تو می چرخد و هیچ کس باور نکرد

چه سرنوشت عجیبی ایست

وقتی نظامی تو را شیرین نامیده و گاه لیلی

بانو تو  حادثه ی لبخند خورشیدی که صبح شبنم می پراکند

اصلا حسابی تو را کشف کرد و به جان من ریخت

بانو جان هیچکاک چه هنرمندانه تو را به تصویر کشیده است

های های

رد پای تو را در منشور کورش دیده اند

ده فرمان موسی

روح مسیحا

شیدایی حلاج

حالا به من رسیده ایی

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 21:24 توسط علی| |

دارم به روزگار بی تو فکر می کنم

وقتی زنی که همسر کارگرش را چند سال پیش بی کار کرده اند

برای اینکه نمی تواند شکم فرزندانش را سیر کند اسید می خورد تا خود کشی کند

 (در شهر من)

دارم به روزگار بی تو فکر می کنم

که من دغدغه خرید موبایل چند صد هزار تومانی دارم

یا باید ماشینم مدلش این و آن باشد مگر نه ....

دارم فکر می کنم

که نشان مرد خدا عاشقیست

با خود دار

که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

اینجا ایران است کشوری ثروتمند و اینجای که من زندگی می کنم کاشان است

یکی از ثروتمند ترین شهرستان های ایران

اما کسی دغدغه کودکان خیابان های این شهر را ندارد

 

 

 

من می خواهم دختران اینجا از سر نداری سر به هر خانه ای نکنند

من می خواهم سرم را بلند کنم و بگویم کنار چهار راه خانه ی ما هیچ گدای پرسه نمی زند

این حق مسلم من است

 که کودکان کشور من خوب درس بخوانند

و کسی بخاطر نداشتن پول از تحصیل محروم نشود

 

 

 

دارم به روزگار بی تو فکر می کنم

که غم در دلم بیداد می کند

 

که چند سال پیش جمعه ها خانه ی همسایه مان بوی کباب می داد

والان پسر همسایه معتاد است

و زن همسایه می گویید ۲ سال است که طعم را گوشت نچشیده

دارم فکر می کنم بی تو چه برسرمان میاید مولا

دارد دیر میشود

برگرد

نوشته شده در شنبه یازدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:23 توسط علی| |

دلم گرفته است

مثل همیشه

دوستانم کم شده اند

و وقتی حرف می زنم کمتر هم می شوند

انگار من دهانی نیستم برای این گوش ها

دستانم طعم سرمای تابستان دارد  در دلم برف بهاری می بارد

من به هیچ چیز این جهان نرفته ام

در جمع سکوت می کنم آرام می نشینم که نشود حرفی از تو بزنم و همه بخندند

نه که تو را مسخره کنند

نه

می گویند جوان ۲۴ ساله و چه به این حرف ها

بانو اما به گرمای نفس تو دل خوش دارم که شراب قسمت می کند

به نبودنت عادت نمی کنم همان گونه که بودنت برایم عادی نمی شود

خودم می دانم پریشان زیاد می گویم

حالم خوب است

و وقتی حالم خوب باشد پریشان بسیار می گویم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم فروردین 1389ساعت 12:34 توسط علی| |

سلام

از امسال که بگذریم

از سپاه کفری که در دلم بیداد می کند

از پرنده های ابابیلی که نمی دانم چرا دیر کرده اند

از اینکه کسی  به فکر گل های باغچه نیست

از...

بگذریم

همین که بیشتر امسال به تو وابسته شده ام کافی ایست

همین که از همه دنیا خسته شده ام کافی ایست

همین که کوه دردم و لی تو را دارم همه چیز خوب است

همین که باران نزدیک است با اینکه هوا صاف است

همین که باران ببارد دلم را می شوید

و من هم عاشق می شوم خوب است

همین بس است

همین که دنیا را توی جیبم ریخته ام

و بدون هیچ فکری از تو حرف می زنم

همین که هیچ چیز این جهان را جدی نمی گیرم

همین مرا به روزگار بی تو امیدوار می کند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 3:29 توسط علی| |

Design By : Night Melody