تبليغاتX
هستم


هستم

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
حالم از بعد رفتنت خوش نیست
نشده است دلت بگیرد و بخواهی سر بگذاری به شانه های مردی که تمام آرزوی توست

نشده است دست هایت از حجوم تنهایی پینه ببندد

کمرت خم شود

خم به ابرویت نیاوری

عالم و آدم فکر کنند که تو در ناز و نعمتی

و تو قدرت زانویت به مردیست که دلت برای شانه هایش تنگ شده

های تمام نبودن هایت را به که بگویم؟

به که شکایت برم جز خدای که هوا خواه توست

بغض نمی کنم گلایه ای ندارم

همین هم کلامی با تو تمام درد هایم را از بین می برد

سوال می کنم که تا به حال نشده است؟

تمام لبخند های را که از تو به یادگار مانده است قاب کرد ه ام

و کنار عکس های یادگاریت که هنوز ظاهر نشده اند گذاشته ام

تا بدانی من از این انتظار میمیرم

+نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت0:59توسط علی |
به شکست اگر سبوی به فدای چشم مستت
بی هوا نفس کشیدن سخت است

ای هوای دل من

من تمام دل خود را کندم

بی هوا نفس کشیدن سخت است

 

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم دی 1388ساعت20:36توسط علی |
گاهی عطش نشانه سیرآب بودن است
سالهاست کهیا حسین میگویم و لباس مشکی تن می کنم و سینه میزنم

این بار می خواهم از خودم شروع کنم که هیچ شباهتی در طی این سال ها با حسین پیدا نکرده ام

این بار می خواهم خود توبه کنم

می خواهم بگذارم لباسم هوای بخورد آنقدر هوایی شده که با هوای دوست بیگانه است سالهاست

لباسم را می تکانم زیر این لباس یزیدی سال ها زیسته است

می خواهم امسال یا حسین گفتنم فرق کند

می خواهم سلام کنم و جواب سلام بشنوم

می خواهم در ماه خون یزید درونم را سرنگون کنم

چون در من یزیدی زندگی می کند که حسین را از من دور کرده

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت10:20توسط علی |
دیر میشه برگرد

امروز در خیابان های تهران دخترکی جوان جلوی مرا گرفت و گفت:

"بچه ها این اقای ضیاست انگار اونم سوار اتوبوس بود,با ما پیاده شده.اقای ضیا میشه یه امضا بدید "

بعد از گرفتن امضا گفت:  "اقای ضیا شما بچه کدوم محله اید  بچه اینجایید"

لبخندی زدم کمی فکر کردم و گفتم :  "من بچه نا کجا اباد دلم"

با دوست هایش خندیدند و کمی مسخره ام کردند

در پیاده روها فکر می کردم و راه می رفتم

به تو فکر می کردم که من بچه شهر توام

همین که در هوایی که تو نفس می کشی نفس می کشم بس است

حالا اگر تمام ادم های روی زمین به من بخندند باز هم فریاد می کنم

"تنها افتخار من همشهری تو بودن است" 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت0:35توسط علی |
برف می بارد
به شانه ام می زنی

تا غبار تنهایی را از من بشوئی

چه می کنی

برف را از شانه ادم برف می تکانی ؟

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت1:51توسط علی |
سایه سرم
من هیچ وقت یاد نگرفته ام

صبح که بیدار می شوم حالم که خوب است

تنها قوط زانوی من حضور توست

قصه این نوشته قصه همه حرف های ایست که نگفته ام که نگفته ای

که شاید نخواهی بگوی اما من می دانم

دستم که روی کاغذ می آید همه  ی حرف هایم یادم می رود

تنها نام توست که دستم را می گیرد

بابا جان تولدت مبارک

+نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت14:23توسط علی |
حالا که عاشقت هستم

برای یکی و یگانه شدن

باید ما ابروی عشق را نگه داریم

بانو به بویت قسم خسته ام

حالا که دیگر فرصتی نسیت

می خواهم تنها پیش کسی که مرا عشق اموخت

"دلم" کم نیاورم

من هیچ وقت نخواسته ام تو را با چشم هایت به یاد بیاورم

اما باور کن گاهی زندگی هم ننگ می شود اگر عاشقت نباشم

+نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت1:1توسط علی |
این روزگار من است

گلایه ای نکنی

بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت19:37توسط علی |
یا علی یا ایلیا
های پریشانی

من را تا کجا می بری؟

حرف هایم تکراری می شود

 

ترانه ها و بازی کلمات

"گریمون هیچ خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ"

و من میان دست های تو زندگانی می کنم

گاهی تکرار واژه ها هم زیاد بد نیست

دوباره از نو می نویسم

داستانی را که تو می خواهی و می خوانی

و عشق آخرین همسفر من

تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت21:10توسط علی |
که درد های زمینی نمی کند ولتان
تمام درد های جهان به جان من

تو درد نکش

تمام غصه های جهان به نام من

 تو صورتت اشک را نبیند

من به چه درد می خورم پس

که تو درد بکشی و من زنده باشم

های

های روزگار بی تو

تنم را خاک رهت می کنم کاش قابلش باشد

و من

داستان من

 و داد ستان من

سلام

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت17:45توسط علی |