هستم
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند
دلم گرفته مثل همیشه ... رو دوش من غم هزار تا مرده ... من می خوام جنون بگیرم ... همه بدونن ... دلیل اینکه ارومم ... این صدای خسته مال من نیست ... ای تو خودِ صدا،صدا بزن مرا ... سکوت کن سکوت ،حرف اخر ... همه رو به جون خریدم ... دارم می رم ته دیونگیم اینه ... تو بغض هر دوتامون رو شکستی ... خیلی حرفا گفتنی نیست ... بانو ... ما تقاص چی رو می دیم ... دست من وقت نوشتن ... وایستا دنیا ... تا ... ابروی عشق را نبریم ... بانو ... این پرنده ... جای دیگر دل داده ام ... به الله که شهر بی تو مرا حبس می شود اوارگی کوه بیابانم ارزوست از تکرار تمام حرف های دنیا به تو می رسم عشق را هر جور صرف کنی نام زیبای توست بانو هر وقت بی بهانه صدایت می کنم و عاشقانه جواب میدهی سر شار می شوم از تمام دنیا بانوی لبخند های دور دنیا را تغییر می دهم تا قدری بخندی مطمئن باش نشده است دست هایت از حجوم تنهایی پینه ببندد کمرت خم شود خم به ابرویت نیاوری عالم و آدم فکر کنند که تو در ناز و نعمتی و تو قدرت زانویت به مردیست که دلت برای شانه هایش تنگ شده های تمام نبودن هایت را به که بگویم؟ به که شکایت برم جز خدای که هوا خواه توست بغض نمی کنم گلایه ای ندارم همین هم کلامی با تو تمام درد هایم را از بین می برد سوال می کنم که تا به حال نشده است؟ تمام لبخند های را که از تو به یادگار مانده است قاب کرد ه ام و کنار عکس های یادگاریت که هنوز ظاهر نشده اند گذاشته ام تا بدانی من از این انتظار میمیرم ای هوای دل من من تمام دل خود را کندم بی هوا نفس کشیدن سخت است این بار می خواهم از خودم شروع کنم که هیچ شباهتی در طی این سال ها با حسین پیدا نکرده ام این بار می خواهم خود توبه کنم می خواهم بگذارم لباسم هوای بخورد آنقدر هوایی شده که با هوای دوست بیگانه است سالهاست لباسم را می تکانم زیر این لباس یزیدی سال ها زیسته است می خواهم امسال یا حسین گفتنم فرق کند می خواهم سلام کنم و جواب سلام بشنوم می خواهم در ماه خون یزید درونم را سرنگون کنم چون در من یزیدی زندگی می کند که حسین را از من دور کرده امروز در خیابان های تهران دخترکی جوان جلوی مرا گرفت و گفت: "بچه ها این اقای ضیاست انگار اونم سوار اتوبوس بود,با ما پیاده شده.اقای ضیا میشه یه امضا بدید " بعد از گرفتن امضا گفت: "اقای ضیا شما بچه کدوم محله اید بچه اینجایید" لبخندی زدم کمی فکر کردم و گفتم : "من بچه نا کجا اباد دلم" با دوست هایش خندیدند و کمی مسخره ام کردند در پیاده روها فکر می کردم و راه می رفتم به تو فکر می کردم که من بچه شهر توام همین که در هوایی که تو نفس می کشی نفس می کشم بس است حالا اگر تمام ادم های روی زمین به من بخندند باز هم فریاد می کنم "تنها افتخار من همشهری تو بودن است" تا غبار تنهایی را از من بشوئی چه می کنی برف را از شانه ادم برف می تکانی ؟ صبح که بیدار می شوم حالم که خوب است تنها قوط زانوی من حضور توست قصه این نوشته قصه همه حرف های ایست که نگفته ام که نگفته ای که شاید نخواهی بگوی اما من می دانم دستم که روی کاغذ می آید همه ی حرف هایم یادم می رود تنها نام توست که دستم را می گیرد بابا جان تولدت مبارک برای یکی و یگانه شدن باید ما ابروی عشق را نگه داریم بانو به بویت قسم خسته ام حالا که دیگر فرصتی نسیت می خواهم تنها پیش کسی که مرا عشق اموخت "دلم" کم نیاورم من هیچ وقت نخواسته ام تو را با چشم هایت به یاد بیاورم اما باور کن گاهی زندگی هم ننگ می شود اگر عاشقت نباشم گلایه ای نکنی بغض خویش را بخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
| Design By : Night Melody |


