هستم
سر باز چشم های توام
مي دانم بايد بنويسم شايد كسي بگذرد بخواند و بداند كه من......هستم مي دانم اما وقتي تو مي روي حتي كاغذ و قلم هم نمي توانند حجم دلتنگي مرا بنويسند اما وقتي تو ميروي نمي تواند دستهايم...............نمي شود وقتي تو ميروي نيستم پس چرا از هستم بنويسم اولين باري كه صداي گام هايت را دوست نداشتم وقتي بود كه مي رفتي اشک هايت را به كدامين دريا ريختی تا سيراب شود هميشه بغض عصری زمستانی سه شنبه ای ديگر و صندلی لهستانی تنها فنجان قهوه ای كه عكس تو را چاپ كرده موج را از دريا گرفته ای اشک ها يت....... هميشه بغض حرف هايت..... تو هر جا بباري من خيس می شوم فصلی زمستانی مترسک خيس صندلی لهستانی تنها ما دوتا گربه بودیم رو یه دیوار گلی من سیاه و مردنی تو سفید و خپلی * یادته نصف شبا می پریدیم روی بوم تو کمینمون بودن سگای تخم حروم * سگای تخم سگ و بچه های تخم جن یادته دیدنمون پشت کیسه های شن ! * باتموم خپلی ت شیطون و کلک بودی گربه ها در به درت تو محله تک بودی * یادته به گردنت گل و منگول می زدی با چشای خوشگلت همه رو گول می زدی * من می گفتم که بیا تو می گفتی که برو کنج یه مطبخ گرم یادته یه شب تو رو.....! * حالا چی خپل خانوم شنیدم عیال واری سرت انگار شلوغه یه دوجین بچه داری * شوهرت هم که می گن تپل و حسابیه کار و بارش توپ توپ گربه ی قصابیه * از تموم اون روزا یه خوبی موند یه بدی یاد اون روزا به خیر روزای مجردی * سر راهت می شینم رو یه دیوار گلی من سیاه و مردنی تو سفید و خپلی ... شعر از سعید بیابانکی وبلاگ سنگچین از وقتي خودم را شناختم ام گفته اي هيچ مگو. من گفته ام چشم اما من غلام قمرم غير از قمر هيچ نخواهم گفت. حالا خسته شدام خسته از هيچ نگفتن خسته از هيچ مگو كاغذهاي كه حرف نمي زنند فقط به درد پاره كردن مي خورن حالا زبانم را باز مي كنم و از خستگي هيچ نگفتن فرياد مي زنم من غلام قمرم غير قمر هيچ مگو هواستان باشد کجا قدم میزنید اینجا جا پای اوست او که تنها هست او که زنده هست و هست
| Design By : Night Melody |


