تبليغاتX
هستم

هستم

تو پيامبر آيات سرخ انگوري و من سر باز چشم های توام

سلام

روزی غلام قمری آمد تا غیر از قمر نگویید

تا از قمر بگویید و همه را غلام قمر کند روزی آمد

روزی شبیه دیروز روزی شبیه .....

اما انگار اینجا کسی قمر را نمی شناسد

غلام قمر فکر کرد

فکر کرد....

فکر کرد که اینجا جای نیست که غلام از قمر بگو شاید غلام قمر اشتباه می کند

اما باید برود چون فکر می کند که وظیفه غلام تمام شده شاید بیاید

نه حتما خواهد آمد اما ...

روزی آمد مثل دیروز

روزی رفت مثل امروز

روزی خواهد آمد مثل فردا

باید رفت

ولی قمر را فراموش نکنید

قصه نبود و غصه بود             تو نبود من بود              یکی بود یکی نبود

باید رفت میروم جایز نیست

من رفتم 

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 14:19 توسط علی|


آخرين مطالب
» دیگر نخواهم نوشت
» بازیچه ی دست یار بودن عشق است
» به توکل نام اعظمش
» تقصیر چشم های تو نیست همیشه تقصیر منه
» ...
» تمام هستی من
» به من می خندی
» چه حس خوبیه بازم دوباره با تو خندیدن تموم سختی هامو باز کنار تو نفهمیدن
» تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی
» ای دریغ از من که ویران بینمت
Design By : Pichak