هستم
سر باز چشم های توام
دیگر گردنم از حرف های چون شمشیرت نمی برد پوستم کلفت شده دیگر دستی برایم نمانده تا بعد از دزدی آنرا قطع کنی دست هایم به داغی آتش جهنم عادت کرده و بزرگان شهر به جای نان و اسباب بازی به بچه های شهر گرگ می دهند نزدیک غروب است حتی ستاره قطبی هم بیرون نمی آید می ترسد دزدیده شود و تو آن بالا نشستی تا عرق پیشانی ها بخار شود شیشه ها ! سنگ چیز خوبی نیست وصله ها را به من بچسبانید به شما انگ چیز خوبی نیست های ! عاشق نشو نمی دانی که دل تنگ چیز خوبی نیست کری از پیش یک سه تار گذشت گفت : آهنگ چیز خوبی نیست گفته بودی شهید یعنی چه پسرم ! جنگ چیز خوبی نیست دکتر اللهیاری کتاب عقاب قله پوشان
| Design By : Night Melody |


