تبليغاتX
هستم























هستم

سر باز چشم های توام

از تو نمی شود سخنی عاشقانه گفت

حتی نمی شود که برایت ترانه گفت

خودم میدانم که هستی پشت تمام لبخند های که تو هدیه می کنی

حتی پشت گریه هایم

دلم میخواد بگم بهت  که دوست دارم بهت بگم دوستت دارم

این کلمه را می خواهم فقط به تو بگوییم

جلو جلو عیدیم را گرفتم

پس عیدت مبارک مهربان خدا

گفتم نمی شود سخنی عاشقانه گفت

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 23:13 توسط علی| |

خواهش ندارم

دعا ندارم

گلایه ندارم

گریه بلد نیستم

خنده هم نمی دانم

تنها تو را می شناسم تو را که تمام من را تحمل می کنی تو را که می دانی چه بر سر من می اید

تو را که می شنوی پس نخواه که من دوباره بگوییم نخواه که بنالم نخواه که .....

 

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 21:26 توسط علی| |

باران

زیر پل کریم خان

بیمارستانی که هم اسم تهران است

و من تو را قسم می دهم به .....

برای شفاعی عزیز ترینم

غمین نیستم چون مولایم علی ایست    تو را قسم دادم به باران به آب که مهریه حضرت زهراست

بغضم بغضم بغضم

باران و دست های مهربانت که سلامتی مهربان ترینم را به من باز گرداند

باران                             اشک های من                 و تو که همیشه هستی باران

 

نوشته شده در جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 19:20 توسط علی| |

سلام عشق قدیمی

سلام.........

حالت خوب است

پشت تمام ابر ها به یادت بودم

مه بود و من بالای کوه بودم

انجا من نبودم        تو بودی

تهران بالای همان کوه ها که به تو نزدیک تر می شوم

و مه همه جا بود من روی ابرها

قسمت این است از تجربه با تو بودن بنویسم نه عاشقانه برایت

دلم حالش خوب است

بغضم هم نمی ترکد

چشم در چشم آسمان تو رو سجده می کنیم

آن بالا گریه نکردم ترسیدم تمام برف ها آب شوند شهر را سیل ببرد

حواسم بود به دل ترک خورده ام گفته بودم نشکند

سلام عشق قدیمی سلام.....

چقدر حس قشنگیست این که جا پای شما

شبی بگذارم اگر چه می دانم

شما بزرگترید از تمام دنیای

غریب و کوچک من نه نمی شود یک بار

کمی مماس شود بال من و پر های..؟

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 22:13 توسط علی| |

ساعت ۳ بامداد بود

تمام خیابان های شهر را گشتم پدرم و مادرم تهران هستند و من با تو در خیابانها قدم زدم

هیچ خبری نبود جز اینکه بر عکس تصورم تمام آقا پلیس ها خواب بودند

خوش به حالت که هر شب سکوت خیابانها را تجربه می کنی خوش به حال من که امشب آرامش را با تو تجربه کردم

مهربانی مهربانی مهربانی و بغض گلویم را گرفت سر چهار راه بلند گریه کردم نشستم

همان چهار راه چهار زمانه شلوغه روز ها رخت خوابم شد تو هم اشک هایم را پاک کردی چشم هایم را بوسیدی

و بقیه داستان که راز است میان من و تو

که تنها رازی ایست که فاش نمی شود

بماند و بگذریم الان ساعت ۴ است همه خوابند به غیر از من و تو .... نه فقط تو بیداری

.

.

.

 

من خود را پیدا می کنم

نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 3:46 توسط علی| |

نباشم

می گویند نیست شده

باشم می گویند دنبال شهرت است

من برای تو مانده ام مهربان همیشه

کسی نمی داند زیر چشم های تو چه غوغای بر پاست

این بار عاشقانه هایم رنگ بوی غریبی دارد

رنگ تمام شدن اما تو که هستی پس من می مانم تا همیشه تو

تا به تو برسم

تا دیگر بو ندهم و تو من را به میهمانی دعوت کنی

دلتنگم دلتنگ میهمانی با تو بودن

امشب مرا به خانه خودت دعوت کن

منی که همیشه مستجر خدایم

همیشه مسجر تو

نوشته شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:50 توسط علی| |

Design By : Night Melody