تبليغاتX
هستم























هستم

سر باز چشم های توام

 ابلیس به ابلیس می زایم

 لبخند به لبخند از لبانم می رود

تو دور می شوی

و من جامه ام ز شیطان پر می کنم

چقدر دورم چقدر نزدیکی و من غمنامه دوری ام را می نویسم

اما دل خوش دارم که باران  بی امان می بارد

گریه دوای دوری است

این روزها جلوی چشم هایم یک علامت سوال است

مهربان همیشه تو جوابش را می دانی بی تو بودنم محال است

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 21:39 توسط علی| |

قابیل خدا را کشت

عزرائیل هم ترسید تا قابیل جانش را بگیرد

 

انتقام خدا را خواهم گرفت

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 5:45 توسط علی| |

سلام .

این پست فقط مال توست. مال تو و چشم های سبز سیالت. برای تو که

26/6/64 با آمدنت بزرگترین هدیه ی خدا را به من دادی.

من این سال ها خیلی چیز ها یاد گرفته ام. یاد گرفته م در سیل بنیان کن چشم های تو و خواهرت دست وپا

 

 بزنم؛ شنا کنم و .... غرق شوم. سال ها... تو چند ساله شده ای؟؟ من نمی دانم. نمی دانم ...نمی دانم به.

 

یادت هست ؟ با هم حافظ می خواندیم. چطور تو یادت باشد طفلکم؟ تو آن قدر کوچک بودی که روی پاهای

من می خوابیدی. خیال می کردی _ به درست خیال می کردی_ تنها لالایی دنیا غزل حافظ است. من

فقط همین زمان را داشتم که بخوانم. حافظ بخوانم تا تو بخواب روی. یادت هست که هر وقت خوابت می آمد.

روی نوک پا می ایستادی. دست های کوچکت را به لبه کتابخانه من می گرفتی تا من بفهمم که باید دیوان

حافظ را بردارم...هی  هی هی ....  .یاد همه ی ان روزهای رفته به خیر.

اما چیزی هست . چیزی که از میان همه ی آن سال ها آزارم می دهد. .این پست برای آن است.

بارها و بارها از سر خشمی دیوانه وار برسرت فریاد زده ام به حق یا ناحق. به گمانم ناحق. خشم دیوانه ام می

 

کرده. اما  یک بار تنها یک بار... دیوانه تر از همیشه دستم را همین دستی که چون می نویسد قلم نمی کنم. بی محابا بلند کردم و برگونه ات...

یادت هست پسرم... چند ساله بودی تو...خیلی کوچک... خیلی .. اما نه تو  بزرگمردی بودی که تنها در مقابل خشم من چشم بستی ....چشم هایت ان سیل سیال نگاه سبز....

حالا این پست مال توست برای من. میخواهم آمدنت را بهانه کنم تا یک بار دیگر مرا به هدیه ای مهمان کنی.

بخشایش...... بخشایش... روز تولد توست . مرا ، مادر را هدیه ای بده و ان دست خشمگین را ببخش.

متبرک باد نام تو ....متبرک باد چشم هایتو سیل بنیان کن آن.....

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 13:28 توسط علی| |

و چه سیاه پوشانی که هر روز تو را می کشند زیر بار  گناهان و قضاوت هایشان

به من می گفتند چرا مشکی نمی پوشی

تو مگر شیعه علی نیستی؟

و من همیشه در این فکر که امام من حی و زنده است

منم که مرده ام

من ز چه رو برای کسی که زنده است سیاه بر تن کنم

حالا که فرصت دارد به پایان می رسد می گویم

تو مردی هستی که هر روز بار ها زیر بار کلام من و ما  زیر بار دروغ و قضاوت شهید می شوی

و  از تو نامی ایست بر دست جبه پوشان صد رنگ

نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 22:57 توسط علی| |

سلام

نمی دونم چی شد که دعوتم کردی که بیام

اینجا هیچ وقت خیابان ها خلوت نیست

هیچ وقت.....

ولی من میان این همه ر یــا امام رضا را گم کرده ام

یعنی اگر آقای من زنده بود می توانست در چنین خانه ای زندگی کند در حالی که صد متر آن طرف تر

دخترکی از سرما مچاله شده اما باز گدای می کند

سلام آقای غریبم

اینها معنای غربت را نبودن زائر می دادنند در حالی که تو غریبی چون بیبن آنانی که از دین جبه ای دارند

تو زنده ای زیرا هر کسی حاجتی دارد از تو می خواهد

هیچ کس از کسی که مرده و دستش از این دنیا کوتاه است کار دنیایی نمی خواهد

پس ما اگر از تو می خواهیم چون تو زنده ای

 

تو در چنین خانه ای....

ان وقت دختر این مملکت برای نداری سر به هر خانه ای می کند

و اگر مردی از این داغ بمیرد

......

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 12:52 توسط علی| |

Design By : Night Melody