هستم
سر باز چشم های توام
و صدایی که از سوز تشنگی ما را به آب دعوت می کرد مسجد دانشگاه و جوانی که مشکی بر دوش داشت و ساقی شده بود خوب نگاه کردم دیدم مشکی خالیست کمی جلوتر رفتم از او پرسیدم با مشک خالی مارا به خوردن آب دعوت می کنی؟ و او نگاهی به من کرد و گفت: مگر صدای فرزندان حسین را نمی شنوی؟ پس چگونه کسی می تواند در مجلس عذای حسین آب بنوشد؟ مگر کسی روی نوشیدن آب را دارد؟ ایستادند و دست علی را بلند کرد و او را ولی خواند و این تازه شروع داستان غربت علی بود با مردمانی هزار رنگ که نفهمیدند انگار کوچه ها صدایم می کنند کوچه های که سال ها بعد دیدند غربت مولا را مردمی که جواب سلام را هم نمی دادند و امروز لبخندی تلخ بر زبان دارم..... کاش... کاش... ای کاش حالا می فهمیدیم من زورگوی قصه ام و تو ضعیف خوب من مرد افتضاح خداوند در زمین تو شاهکار خلقت و جنس لطیف خوب من گر چه با شکوه ولی با شکوه بد تو گر چه ناشریف ولی نا شریف خوب تو حرف های خوب ولی با زبان تلخ من شعر های تلخ ولی با زبان خوب بین من تو عشق به آلودگی گذشت گر چه کثیف بود ولی یک کثیف خوب حسن قریبی
| Design By : Night Melody |


