تبليغاتX
هستم























هستم

سر باز چشم های توام

دلم را جای حوالی چشم هایت جا می گذارم

و به روزگار بی تو فکر می کنم

به رو زگار تو می رسم و آن روز که در کوچه های کوفه قدم می زدی

زنی به سختی کوزه آب می برد و شما از آن زن پرسیدی شوهرت کجاست؟

زن گفت: خدا لعنت کند علی را که شوهر مرا به جنگ برد و بچه های من را یتیم کرد

دارم به تو فکر میکنم در روزگاری که نمی شود بلند بلند نهج البلاغه ات را خواند

و شما به خانه آن زن رفتید و در پختن نان به او کمک کردید با فرزندانش بازی کردید

خم شدید کودکان را به دوش کشید و در آخر صورت کنار تنور گذاشتید و از خدا خواستید که علی را

 ببخششد

اینجا روزگار بی توست روزگار بی مولا

که راحت یا علی می گوییم انگار جای راه را اشتباه رفتیم

مگر نه یا علی گفتن به این سادگی ها نیست

زن به شما لعنت داد و شما به او مهر

این  را کجای روزگار بی تو می توان دید؟

ترس جا ی عشق جولان داد و شک جای یقین

                                                          آبرو داری کن ای زاهد ! مسلمانی بس است

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:43 توسط علی| |

دلم گرفته نفس عمیق می کشم

یک سال دیگر گذشت و من باز از تو دورترم

سوره قدر را می خوانم دیوان حافظ در دستم

حافظ هم مثل من حالش انگار خراب است

می گوید:          نشان مرد خدا عاشقی ایست با خود دار

                        که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم

دارم فکر می کنم من که از تو می خواهم بنویسم باید حرف و عملم یکی باشد

دیوان حافظ را دوباره باز می کنم

می گوید:         چهل سال  رفت و بیش که من لاف می زنم

                              کز چاکران پیر مغان کمترین منم

دارم فکر می کنم به حالم این روزهایم یادت هست بام تهران که از تو گله داشتم و به خودم رسیدم

دیوان حافظ در دستم جمعه میلاد توست و من در این یک سال باز از تو دور تر شودم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:3 توسط علی| |

فقط ایات توست که به من ارامش می دهد

                                               «ایه ۴۵ سوره ال عمران»

        

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 14:1 توسط علی| |

دارم فکر می کنم تو موهایت را توی صورتت بریزی زیبا تری یا...

بی خیال بیا دوباره کناره پنجره اتاق من بنشینیم وبا هم چای بخوریم

تو از تنهایت بگویی و من از تنهای خودم

از لرزش شانه هایم بفهمی که بغض امانم را برید و دستم را بفشاری

و بفهمی چقدر دلم برای خودم تنگ شده

بانو بیا با هم زیر آسمان پر ستاره کویر قدم بزنیم و من به گیسوهایت قسم بخورم

که خدابرای زیبای تو سال ها فکر کرده

تو بخندی

بانو بیا اینجا که دلم   بسیار برای خودم تنگ شده است

دستم رابگیر  و محکم فشار بده و به اسم کوچکم مرا صدا کن بانو

راستی موهایت را توی صورتت بریزی زیبا ترینی

نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 2:13 توسط علی| |

نازنین به تو فکر می کنم

و اینکه فرصت دوست داشتن تو چقدر کم است

به تو فکر می کنم

و انکار چیزی از تو در من می تپد

چیزی در می گویید دوستت دارم

به تو فکر می کنم نازنین و این روزگار غریب

و مرگ را نمی بینم  و برای تو زندگی می کنم

نازنین سلام

در من صدای می پیچد انگار جرس مرا می خواند

و من می دانم که فرصت دوست داشتن تو بسیار کم است

نازنین در چیزی برای تو می میرد

برای تو می خواند برای تو می ماند برای تو...

نازنین

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 1:9 توسط علی| |

Design By : Night Melody