تبليغاتX
هستم























هستم

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانیت کنند

کلامت را می خوانم

مولا  انگار ما تو را شنید ه ایم اما گوش نکرده ایم

انگار دیده ایم تو را اما نگاه نکرده ایم

مولا انگار خوانده ایم اما دل نداده ایم

این دل نوشته ها از روزگار بی توست برای تو

مولا اگر قرار نزدیک شویم وحضورت را در کنار خود احساس نکنیم

به نوشتن چه احتیاج است

مولا این ها را نوشتم تا فردا در زندگی در جای جای وجودم تو را ببینم

و فقط از تو دم نزم بلکه عمل کنیم

حالم خوب نیست مولا و بغض امان گلویم را بریده کاش بغض گلویم را بدرد

کاش مولا

حالا باید شروع کرد و مولا را دید و کنارش قدم زد و از او عمل را یاد گرفت

و تو همه چیز به من آموخته ای

به نام اعظمت دل می هم

و من خدای را می پرسم که دائمن می بینمش

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:36 توسط علی| |

این جا منم و روزگار بی تو

و ابلیس های که در من زیسته اند

دارم می شمارمشان به عددی می رسم شبیه بی نهایت

سلام

من هر وقت جلو چشم های تو کم می آورم سلام می کنم

باز کم آوردم

سلام

و اینجا  در روزگار بی تو من به دنیا می آیم

منی که وارث نام تو هستم وهیچ شباهتی با تو ندارم

دارم می شمارشان آن روز ها که من به فکر نبودم تو به فکر من نفس می کشیدی

مولا

ممنونم

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 23:6 توسط علی| |

 

وَ مَکَرُوا وَمَکَرَالله وَ اللهُ خَیرُ المَکِرِینَ   آیه ۵۴ سوره ال عمران

سلام

امیدوارم خوب باشید

چند و قتی هست چند نفر از  دوستان دارن تلاش می کنند من رو بد نام کنند

با نام من برای کسان دیگه پیام های که در شان خودشون هست رو می ذارن

حتی تو وبلاگ خودم و مادر با پر روی هر چه تمام تر با اسم من نظر گذاشتن

این بد نامی نسیب خودشون شده و خواهد شد

من باید بگم خدا رو شکر این کار اونها باعث شد ما بیشتر بفهمیم باید از روزگار بی مولا بنویسیم

یا علی

من از سر اونها گذشتم اما وظیفه داشتم به بقیه دوستان بگم که اگه کسی با نام من نظر داد

و کلامش از جنس ما نبود باور نکنید و من نیستم

به امید خدا سه شنبه با متنی دیگر از روزگار بی مولا در خدمتتونم

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 18:23 توسط علی| |

های درد سلام

این جا روزگار درد است روزگار بی تو مولا

در اندیشه حرف های توام و راه  تو و روزگار تو

مولا تو را کشتند تا یک تن کم شود اما چگونه این همه تکثیر می شوی

مولا تو را کشتند تا راهت ٬ مرامت از یاد برود

پس چگونه از پس این همه سال حرف از راه توست

مادرم کاسه شیر دستم می دهد و من فکر می کنم در جهان بی تو چگونه باید زیست

این جا روزگار بی توست که به هیچ نمی ارزد

و من درد دارم ٬ درد بی پدری که این روز ها گلویم را پاره می کند

مادرم می گوید شیر برای زخمت خوب است

و من فکر می کنم علی(ع) که ۷۲ زخم در جنگ احد برداشت و آخ نگفت

چگونه با یک شمشیر از پای در می آید

و من فکر می کنم درد نا مردمی ٬ علی را به زمین انداخت

درد مرمانی که علی(ع) را نمی فهمیدند

نه ٬ نه٬ علی با یک ضربت ابن الملجم شهید نمی شود

به پشت در خانه تو می رسم

کودکانی مثل من کاسه شیر در دست ٬ ایستاده اند

مردی از من کاسه شیرم را می گیردو می گوید: مولا فرموده برای ابن الملجم ببرم

و من فکر می کنم علی(ع) با دشمن و قاتل خویش چگونه رفتار می کند و به من درس می دهد

که این راه پیروان علی(ع) است

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:54 توسط علی| |

به روزگار تو فکر می کنم

همان روزها که در مقابلت ایستادند و گفتند :تو از دین رسول خدا خارج شده ای

همان روز که در کوچه های مدینه جواب سلامت را ندادند

و همان روز که گفتند مگر علی(ع) هم نماز می خواند که در محراب به شهادت برسد

مولا من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم

به روزگار فرزندت فکر می کنم که گفتند: او خارج از دین شده

به حسین و در مقابلش ایستادند

من می ترسم از خودم و مردمان روزگار بی تو که روزی در مقابل آ خرین فرزندت بایستیم

و بگویم که او از دین خدا خارج شده

من می ترسم از این مردمان که خدا در چارچوب فکر خود می بینند

مولا من می ترسم از مردمانی که هیچ شباهتی با تو ندارند و از تو دم می زنند 

و تو در شکل و ظاهر می جویند

من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم که حالا که دین ندارند

آزاده هم نیستند

مولا اینجا روزگار بی توست

اینجا همان جایست که به فرزند زمان تو انگ بی دینی خواهند زد همان ها که به راه توهیچ راهی ندارند

و تو را در ظاهر می جویند

من هراس دارم از خودم

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 1:22 توسط علی|

دارم فکر می کنم که اگر من هم سکوت کنم و از روزگار بی تو نگوییم

فردا چگونه در پیشگاهت سر بلند کنم

بگویم اشک مادری را دیدم و سکوت کردم

بگویم صدای جانبازی را شنیدم که از فقر کنار خیابان با کار ت جانبازی ایستاده بود و کمک می خواست

و من دم نزدم

اینجا روزگار بی توست مولا

 

 

حرف هایم را در گلو مچاله می کنم و باز به روزگار تو فکر می کنم

داستان عمار و شهادتش هنوز سر زبان هاست

 

 

 

و من فکر می کنم

به روزگار بی تو

روزگاری که هنوز قصه عمار جریان دارد

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 2:10 توسط علی| |

اینجا روزگار بی توست

روزگاری که دیگر کسی از آه مادران نمی ترسد

کسی از گریه مظلوم حراسی ندارد و من به تو فکر می کنم به سمت خانه که می روم

پیر زنی جلو راهم را می گیرد و می گویید ۲ روز است چیزی نخورده است و کمک می خواهد

و من به روزگار تو فکر می کنم که فرمودی:

اگر در حکومت علی زنی یهودی به خاطر فقر خلخال از پای باز کند و مردی از این غم بمیرد گزاف نیست

انگار روزگار بی تو روزگار بی تهمتن است

 به تو فکر می کنم و دست های خالی پیر زن

حرف هایم را می خورم و گلویم پر می شود از حرف های نگفته

روزگار بی تو روزگار است بدون مردان مرد

روزگار بی تو    مولا

روزگار بی تهمتن

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:21 توسط علی| |

Design By : Night Melody