هستم
سر باز چشم های توام
امروز در خیابان های تهران دخترکی جوان جلوی مرا گرفت و گفت: "بچه ها این اقای ضیاست انگار اونم سوار اتوبوس بود,با ما پیاده شده.اقای ضیا میشه یه امضا بدید " بعد از گرفتن امضا گفت: "اقای ضیا شما بچه کدوم محله اید بچه اینجایید" لبخندی زدم کمی فکر کردم و گفتم : "من بچه نا کجا اباد دلم" با دوست هایش خندیدند و کمی مسخره ام کردند در پیاده روها فکر می کردم و راه می رفتم به تو فکر می کردم که من بچه شهر توام همین که در هوایی که تو نفس می کشی نفس می کشم بس است حالا اگر تمام ادم های روی زمین به من بخندند باز هم فریاد می کنم "تنها افتخار من همشهری تو بودن است" تا غبار تنهایی را از من بشوئی چه می کنی برف را از شانه ادم برف می تکانی ؟ صبح که بیدار می شوم حالم که خوب است تنها قوط زانوی من حضور توست قصه این نوشته قصه همه حرف های ایست که نگفته ام که نگفته ای که شاید نخواهی بگوی اما من می دانم دستم که روی کاغذ می آید همه ی حرف هایم یادم می رود تنها نام توست که دستم را می گیرد بابا جان تولدت مبارک برای یکی و یگانه شدن باید ما ابروی عشق را نگه داریم بانو به بویت قسم خسته ام حالا که دیگر فرصتی نسیت می خواهم تنها پیش کسی که مرا عشق اموخت "دلم" کم نیاورم من هیچ وقت نخواسته ام تو را با چشم هایت به یاد بیاورم اما باور کن گاهی زندگی هم ننگ می شود اگر عاشقت نباشم
| Design By : Night Melody |


