هستم
سر باز چشم های توام
دست هایم را مشغول نوشتن کرده ام تا تو لرزش آنها را نبینی تا تو نفهمی دلم از نگاهت هم می لرزد شانه بالا می اندازی که نمی شود و من می گوییم حالا حالا ها دوستت دارم تو صدایت را بلند تر می کنی می گویی: چه گفتی؟ می گوییم: من که حرف نزدم من تنها نوشتم و از تو واژه ها معطر شده اند و دستانم برکت نامت را گرفتند و باز معصومانه می خندی مثل همیشه دوستانم کم شده اند و وقتی حرف می زنم کمتر هم می شوند انگار من دهانی نیستم برای این گوش ها دستانم طعم سرمای تابستان دارد در دلم برف بهاری می بارد من به هیچ چیز این جهان نرفته ام در جمع سکوت می کنم آرام می نشینم که نشود حرفی از تو بزنم و همه بخندند نه که تو را مسخره کنند نه می گویند جوان ۲۴ ساله و چه به این حرف ها بانو اما به گرمای نفس تو دل خوش دارم که شراب قسمت می کند به نبودنت عادت نمی کنم همان گونه که بودنت برایم عادی نمی شود خودم می دانم پریشان زیاد می گویم حالم خوب است و وقتی حالم خوب باشد پریشان بسیار می گویم این بار می خواهم از خودم شروع کنم که هیچ شباهتی در طی این سال ها با حسین پیدا نکرده ام این بار می خواهم خود توبه کنم می خواهم بگذارم لباسم هوای بخورد آنقدر هوایی شده که با هوای دوست بیگانه است سالهاست لباسم را می تکانم زیر این لباس یزیدی سال ها زیسته است می خواهم امسال یا حسین گفتنم فرق کند می خواهم سلام کنم و جواب سلام بشنوم می خواهم در ماه خون یزید درونم را سرنگون کنم چون در من یزیدی زندگی می کند که حسین را از من دور کرده من را تا کجا می بری؟ حرف هایم تکراری می شود ترانه ها و بازی کلمات "گریمون هیچ خندمون هیچ باخته و برندمون هیچ تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ" و من میان دست های تو زندگانی می کنم گاهی تکرار واژه ها هم زیاد بد نیست دوباره از نو می نویسم داستانی را که تو می خواهی و می خوانی و عشق آخرین همسفر من تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ یک سال دیگر گذشت و من باز از تو دورترم سوره قدر را می خوانم دیوان حافظ در دستم حافظ هم مثل من حالش انگار خراب است می گوید: نشان مرد خدا عاشقی ایست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم دارم فکر می کنم من که از تو می خواهم بنویسم باید حرف و عملم یکی باشد دیوان حافظ را دوباره باز می کنم می گوید: چهل سال رفت و بیش که من لاف می زنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم دارم فکر می کنم به حالم این روزهایم یادت هست بام تهران که از تو گله داشتم و به خودم رسیدم دیوان حافظ در دستم جمعه میلاد توست و من در این یک سال باز از تو دور تر شودم مردان بزرگ را در خیابان های کوچک می کشند این راه و رسمی ایست که مولایم علی به من یاد داده علی از خیابان کوچک زمان گذشت و او را تاب نیاورند امابا قلم مولا با راه مولا با دل مولا توانستند کاری کنند؟ با طلوع چه می شود کرد؟ بلال می شوم اذان می گویم اذان را از آن می گویم حنجر ه ها را که نمی شود پاره کرد پرنده مردنی ایست پرواز را چگونه از خاطره می زداییند بلند شو اذان بگو نماز به پا دار که تنها خداست که بزرگ است االله اکبر این حدیث یک مرد است که در نگاه تو گم شده است من از شهامتم می گویم این نامه را دوباره می نویسم که پاره کنی که نامت حضرت مهربانی ایست و من عادت دارم به مهرت این حدیث یک مرد است که گم شده است در نگاهی من شهامتم زیاد است و تو می دانی که هیچ کس مثل من دل نداده است به تو هو می کشم قلندری مددا مرتضی علی اما درد هست ولی کن طبیب نیست عطر دست ها تو از هوای ابری خانه من عبور کند سالم می شوم من این لحظه ها را به پادشاهی دنیا نمی دهم همین لحظه های که تو سر شاری بگذار دست هایت را بگیرم حالا که سرشاری در من بی بهانه تو را خواسته ام بگذار دست هایت را بگیرم بی بهانه تمام زندگی من در یک نام خلاصه می شود در یک کلمه به نام نامی اعظمت حضرت معبود بگذار دست هایت... حالا که تو سرشاری من این لحظه ها را به پادشاهی دنیا نمی دهم سلام برایم شعر تازه بخوان حرف تازه بزن بعض تازه بکن اشک تازه بریز نه بی خیال دیگران برایم بخند برایم بمان بی خیال دیگران سلام دکترم می گوید بخاطر توست پدرم می گوید بخاطر نماز ها یم است که دیر می خوانم و مادرم... و تنها مادرم است که غصه ام را می خورد جسمم شکسته است و روحم پر از خراش راستی عاشق نمی شوم دلواپسم مباش چند وقتی بر تیله خوشگلش ـزمین ـ انگشتی می زند تا در مات تو بغلتدد خورشید
| Design By : Night Melody |


