هستم
سر باز چشم های توام
و یادم می آید که من چقدر با کلام تو غریبه ام وقتی یک در میان نماز هایم را نمی خوانم دلم برای خودم می سوزد که هیچ نسبتی با دل تو ندارد کلامت آرامش جانم می شود مثل همیشه اول نامه ات به مالک اشتر را می خوانم که دیگر نمی توان بلند بلند خواندش آرام نمی گیرم دور تند زمان شروع می شود و روز ها من را می رساند به نقطه ی تولدتت نقطه ی شروع جهان من خودم را سانسور می کنم حتی در از تو گفتن اما تو به من یاد دادی صبور باید بود امیدوار سالی که بر من گذشت من را ۱۰ سال پیر تر کرد مولا اما غمم نیست که تو هستی و هنوز زمین به لبخندت می گردد در خانه قدم می زنم خانه ای که پر است از رد پای تو رد پا های که هیچ وقت پاک نمی شوند باران می بارد و من با تمام چتر های دنیا نا محرمم دستم را کرده ام توی جیبم و با دست دیگرم دارم با تسبیح سبزی که همیشه دنبالم هست بازی می کنم فکر می کنم چگونه می شود که حرف تو از دهان نیفتدد و جز تو نگوییم بغض امان گلویم را بریده و دارم برای همه نقش بازی می کنم که من چقدر خوشحالم تلفنم زنگ می خورد مادرم همیشه نگران زیر باران رفتن من است راه می روم خیابان ها خلوتند و سکوت صدای تو را به گوشمم می رساند دارم فکر می کنم در روزگار بی تو چگونه باید زیست که با تو ماند و از تو خواند؟ و من چقدر از تو دورم وقتی زنی که همسر کارگرش را چند سال پیش بی کار کرده اند برای اینکه نمی تواند شکم فرزندانش را سیر کند اسید می خورد تا خود کشی کند (در شهر من) دارم به روزگار بی تو فکر می کنم که من دغدغه خرید موبایل چند صد هزار تومانی دارم یا باید ماشینم مدلش این و آن باشد مگر نه .... دارم فکر می کنم که نشان مرد خدا عاشقیست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم اینجا ایران است کشوری ثروتمند و اینجای که من زندگی می کنم کاشان است یکی از ثروتمند ترین شهرستان های ایران اما کسی دغدغه کودکان خیابان های این شهر را ندارد من می خواهم دختران اینجا از سر نداری سر به هر خانه ای نکنند من می خواهم سرم را بلند کنم و بگویم کنار چهار راه خانه ی ما هیچ گدای پرسه نمی زند این حق مسلم من است که کودکان کشور من خوب درس بخوانند و کسی بخاطر نداشتن پول از تحصیل محروم نشود دارم به روزگار بی تو فکر می کنم که غم در دلم بیداد می کند که چند سال پیش جمعه ها خانه ی همسایه مان بوی کباب می داد والان پسر همسایه معتاد است و زن همسایه می گویید ۲ سال است که طعم را گوشت نچشیده دارم فکر می کنم بی تو چه برسرمان میاید مولا دارد دیر میشود برگرد تو درد نکش تمام غصه های جهان به نام من تو صورتت اشک را نبیند من به چه درد می خورم پس که تو درد بکشی و من زنده باشم های های روزگار بی تو تنم را خاک رهت می کنم کاش قابلش باشد و من داستان من و داد ستان من سلام مولا انگار ما تو را شنید ه ایم اما گوش نکرده ایم انگار دیده ایم تو را اما نگاه نکرده ایم مولا انگار خوانده ایم اما دل نداده ایم این دل نوشته ها از روزگار بی توست برای تو مولا اگر قرار نزدیک شویم وحضورت را در کنار خود احساس نکنیم به نوشتن چه احتیاج است مولا این ها را نوشتم تا فردا در زندگی در جای جای وجودم تو را ببینم و فقط از تو دم نزم بلکه عمل کنیم حالم خوب نیست مولا و بغض امان گلویم را بریده کاش بغض گلویم را بدرد کاش مولا حالا باید شروع کرد و مولا را دید و کنارش قدم زد و از او عمل را یاد گرفت و تو همه چیز به من آموخته ای به نام اعظمت دل می هم و من خدای را می پرسم که دائمن می بینمش و ابلیس های که در من زیسته اند دارم می شمارمشان به عددی می رسم شبیه بی نهایت سلام من هر وقت جلو چشم های تو کم می آورم سلام می کنم باز کم آوردم سلام و اینجا در روزگار بی تو من به دنیا می آیم منی که وارث نام تو هستم وهیچ شباهتی با تو ندارم دارم می شمارشان آن روز ها که من به فکر نبودم تو به فکر من نفس می کشیدی مولا ممنونم این جا روزگار درد است روزگار بی تو مولا در اندیشه حرف های توام و راه تو و روزگار تو مولا تو را کشتند تا یک تن کم شود اما چگونه این همه تکثیر می شوی مولا تو را کشتند تا راهت ٬ مرامت از یاد برود پس چگونه از پس این همه سال حرف از راه توست مادرم کاسه شیر دستم می دهد و من فکر می کنم در جهان بی تو چگونه باید زیست این جا روزگار بی توست که به هیچ نمی ارزد و من درد دارم ٬ درد بی پدری که این روز ها گلویم را پاره می کند مادرم می گوید شیر برای زخمت خوب است و من فکر می کنم علی(ع) که ۷۲ زخم در جنگ احد برداشت و آخ نگفت چگونه با یک شمشیر از پای در می آید و من فکر می کنم درد نا مردمی ٬ علی را به زمین انداخت درد مرمانی که علی(ع) را نمی فهمیدند نه ٬ نه٬ علی با یک ضربت ابن الملجم شهید نمی شود به پشت در خانه تو می رسم کودکانی مثل من کاسه شیر در دست ٬ ایستاده اند مردی از من کاسه شیرم را می گیردو می گوید: مولا فرموده برای ابن الملجم ببرم و من فکر می کنم علی(ع) با دشمن و قاتل خویش چگونه رفتار می کند و به من درس می دهد که این راه پیروان علی(ع) است همان روزها که در مقابلت ایستادند و گفتند :تو از دین رسول خدا خارج شده ای همان روز که در کوچه های مدینه جواب سلامت را ندادند و همان روز که گفتند مگر علی(ع) هم نماز می خواند که در محراب به شهادت برسد مولا من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم به روزگار فرزندت فکر می کنم که گفتند: او خارج از دین شده به حسین و در مقابلش ایستادند من می ترسم از خودم و مردمان روزگار بی تو که روزی در مقابل آ خرین فرزندت بایستیم و بگویم که او از دین خدا خارج شده من می ترسم از این مردمان که خدا در چارچوب فکر خود می بینند مولا من می ترسم از مردمانی که هیچ شباهتی با تو ندارند و از تو دم می زنند و تو در شکل و ظاهر می جویند من از خودم و مردمان روزگار بی تو هراس دارم که حالا که دین ندارند آزاده هم نیستند مولا اینجا روزگار بی توست اینجا همان جایست که به فرزند زمان تو انگ بی دینی خواهند زد همان ها که به راه توهیچ راهی ندارند و تو را در ظاهر می جویند من هراس دارم از خودم فردا چگونه در پیشگاهت سر بلند کنم بگویم اشک مادری را دیدم و سکوت کردم بگویم صدای جانبازی را شنیدم که از فقر کنار خیابان با کار ت جانبازی ایستاده بود و کمک می خواست و من دم نزدم اینجا روزگار بی توست مولا حرف هایم را در گلو مچاله می کنم و باز به روزگار تو فکر می کنم داستان عمار و شهادتش هنوز سر زبان هاست و من فکر می کنم به روزگار بی تو روزگاری که هنوز قصه عمار جریان دارد روزگاری که دیگر کسی از آه مادران نمی ترسد کسی از گریه مظلوم حراسی ندارد و من به تو فکر می کنم به سمت خانه که می روم پیر زنی جلو راهم را می گیرد و می گویید ۲ روز است چیزی نخورده است و کمک می خواهد و من به روزگار تو فکر می کنم که فرمودی: اگر در حکومت علی زنی یهودی به خاطر فقر خلخال از پای باز کند و مردی از این غم بمیرد گزاف نیست انگار روزگار بی تو روزگار بی تهمتن است به تو فکر می کنم و دست های خالی پیر زن حرف هایم را می خورم و گلویم پر می شود از حرف های نگفته روزگار بی تو روزگار است بدون مردان مرد روزگار بی تو مولا روزگار بی تهمتن و به روزگار بی تو فکر می کنم به رو زگار تو می رسم و آن روز که در کوچه های کوفه قدم می زدی زنی به سختی کوزه آب می برد و شما از آن زن پرسیدی شوهرت کجاست؟ زن گفت: خدا لعنت کند علی را که شوهر مرا به جنگ برد و بچه های من را یتیم کرد دارم به تو فکر میکنم در روزگاری که نمی شود بلند بلند نهج البلاغه ات را خواند و شما به خانه آن زن رفتید و در پختن نان به او کمک کردید با فرزندانش بازی کردید خم شدید کودکان را به دوش کشید و در آخر صورت کنار تنور گذاشتید و از خدا خواستید که علی را ببخششد اینجا روزگار بی توست روزگار بی مولا که راحت یا علی می گوییم انگار جای راه را اشتباه رفتیم مگر نه یا علی گفتن به این سادگی ها نیست زن به شما لعنت داد و شما به او مهر این را کجای روزگار بی تو می توان دید؟ ترس جا ی عشق جولان داد و شک جای یقین آبرو داری کن ای زاهد ! مسلمانی بس است
| Design By : Night Melody |

