هستم
سر باز چشم های توام
از این کوچه به آن کوچه می دوید تا به خانه فاطمه رسید گام هایش را اهسته تر کرد آرام انگار جبرائیل بر او نازل شد این همان ابر مرد است که جان اسماعیل را به جان خویش خرید آرام آرام و صدای کودک ناگهان در زمین پیچید و پیامبر خود را به اتاق رساند قنداقه او را در دست گرفت چرخی از سر شوق و آرام فرمود نامش را حسین می گذاریم نامش را.... آدم ـ فرشته متولد شد
هنوز کوچه ها پیامبر را اینگونه هراسان ندیده بودند
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت
2:25 توسط علی| |
| Design By : Night Melody |

