هستم
سر باز چشم های توام
سکوتی که علامت رضاست از روز اول آمده ام تا به سکوت برسم اما از سکوت تو می ترسم تو مهرت بر خشمت غلبه دارد وقتی سکوت می کنی و نمی خندی انگار در گیر و دار مهرت گیر کرده ای انگار خشمت را فرو می خوری های جناب معبود من دلی شکسته در پی لبخند توست این روزها دل ها دیگر دل نیست ول است انگار هر کس تبری به دست دارد کاش خنجری بود اما این روزها هر دلی تبر به دست است تا ریسمان دل دیگری را پاره کند پدرم می گفت: ما روزها خنجر دست می گیریم برای دل های یکدیگر اما کسی دلش را برای خنجر ما به دست نگرفته است جناب معبود من من دلم به خنجر تو عادت کرده ببر ٬ بشکاف ٬ عاشق کن ٬ ویران کن که اگر خانه ای هست از آن توست که اگر صدای هست فریاد غربت توست که اگر دستی هست آشنا به قلم توست باور می کنی از سکوتت می ترسم؟ من همیشه آشنا به لبخند تو ام دلم را به امانت به تو نسپرده بودم که روزی بیایم و پس بگیرم دل من سند زنده ماندن من است دل پس می فرستی؟ بی دل که بشوم بی داد می کنم من عاشقم با عاشقت چه می کنی؟ من این دل را به که بسپارم؟ یک دل پاره پاره ی عاشقی که جز نام تو بر آن حک نشده و نخواهد شد من این دل را به که بسارم جناب معبود من از زندگی سیر می شوم که دل خوشم به لبخند تو دل خوشم به اینکه مرا صدا می کنی حال به هر نامی که خودت می خواهی بگو به کدام قسمت قصه قسم بدهم که از سکوتت می ترسم؟ به کدام....؟
| Design By : Night Melody |

