هستم
سر باز چشم های توام
یک سال دیگر گذشت و من باز از تو دورترم سوره قدر را می خوانم دیوان حافظ در دستم حافظ هم مثل من حالش انگار خراب است می گوید: نشان مرد خدا عاشقی ایست با خود دار که در مشایخ شهر این نشان نمی بینم دارم فکر می کنم من که از تو می خواهم بنویسم باید حرف و عملم یکی باشد دیوان حافظ را دوباره باز می کنم می گوید: چهل سال رفت و بیش که من لاف می زنم کز چاکران پیر مغان کمترین منم دارم فکر می کنم به حالم این روزهایم یادت هست بام تهران که از تو گله داشتم و به خودم رسیدم دیوان حافظ در دستم جمعه میلاد توست و من در این یک سال باز از تو دور تر شودم
| Design By : Night Melody |


