تبليغاتX
هستم - به جرم عشق تو بگذار آتشم بزنند برای کشتن حلاج دار کافی نیست























هستم

سر باز چشم های توام

دلم را جای حوالی چشم هایت جا می گذارم

و به روزگار بی تو فکر می کنم

به رو زگار تو می رسم و آن روز که در کوچه های کوفه قدم می زدی

زنی به سختی کوزه آب می برد و شما از آن زن پرسیدی شوهرت کجاست؟

زن گفت: خدا لعنت کند علی را که شوهر مرا به جنگ برد و بچه های من را یتیم کرد

دارم به تو فکر میکنم در روزگاری که نمی شود بلند بلند نهج البلاغه ات را خواند

و شما به خانه آن زن رفتید و در پختن نان به او کمک کردید با فرزندانش بازی کردید

خم شدید کودکان را به دوش کشید و در آخر صورت کنار تنور گذاشتید و از خدا خواستید که علی را

 ببخششد

اینجا روزگار بی توست روزگار بی مولا

که راحت یا علی می گوییم انگار جای راه را اشتباه رفتیم

مگر نه یا علی گفتن به این سادگی ها نیست

زن به شما لعنت داد و شما به او مهر

این  را کجای روزگار بی تو می توان دید؟

ترس جا ی عشق جولان داد و شک جای یقین

                                                          آبرو داری کن ای زاهد ! مسلمانی بس است

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:43 توسط علی| |

Design By : Night Melody