تبليغاتX
هستم - حرف هایم را می خورم























هستم

سر باز چشم های توام

اینجا روزگار بی توست

روزگاری که دیگر کسی از آه مادران نمی ترسد

کسی از گریه مظلوم حراسی ندارد و من به تو فکر می کنم به سمت خانه که می روم

پیر زنی جلو راهم را می گیرد و می گویید ۲ روز است چیزی نخورده است و کمک می خواهد

و من به روزگار تو فکر می کنم که فرمودی:

اگر در حکومت علی زنی یهودی به خاطر فقر خلخال از پای باز کند و مردی از این غم بمیرد گزاف نیست

انگار روزگار بی تو روزگار بی تهمتن است

 به تو فکر می کنم و دست های خالی پیر زن

حرف هایم را می خورم و گلویم پر می شود از حرف های نگفته

روزگار بی تو روزگار است بدون مردان مرد

روزگار بی تو    مولا

روزگار بی تهمتن

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 1:21 توسط علی| |

Design By : Night Melody