هستم
سر باز چشم های توام
نشده است دست هایت از حجوم تنهایی پینه ببندد کمرت خم شود خم به ابرویت نیاوری عالم و آدم فکر کنند که تو در ناز و نعمتی و تو قدرت زانویت به مردیست که دلت برای شانه هایش تنگ شده های تمام نبودن هایت را به که بگویم؟ به که شکایت برم جز خدای که هوا خواه توست بغض نمی کنم گلایه ای ندارم همین هم کلامی با تو تمام درد هایم را از بین می برد سوال می کنم که تا به حال نشده است؟ تمام لبخند های را که از تو به یادگار مانده است قاب کرد ه ام و کنار عکس های یادگاریت که هنوز ظاهر نشده اند گذاشته ام تا بدانی من از این انتظار میمیرم
نشده است دلت بگیرد و بخواهی سر بگذاری به شانه های مردی که تمام آرزوی توست
نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت
0:59 توسط علی| |
| Design By : Night Melody |


