هستم
سر باز چشم های توام
دیگر گردنم از حرف های چون شمشیرت نمی برد پوستم کلفت شده دیگر دستی برایم نمانده تا بعد از دزدی آنرا قطع کنی دست هایم به داغی آتش جهنم عادت کرده و بزرگان شهر به جای نان و اسباب بازی به بچه های شهر گرگ می دهند نزدیک غروب است حتی ستاره قطبی هم بیرون نمی آید می ترسد دزدیده شود
چقدر فاصله هست میان لبخند های من و لبخند های شما
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت
20:59 توسط علی| |
| Design By : Night Melody |

