هستم
سر باز چشم های توام
تمام خیابان های شهر را گشتم پدرم و مادرم تهران هستند و من با تو در خیابانها قدم زدم هیچ خبری نبود جز اینکه بر عکس تصورم تمام آقا پلیس ها خواب بودند خوش به حالت که هر شب سکوت خیابانها را تجربه می کنی خوش به حال من که امشب آرامش را با تو تجربه کردم مهربانی مهربانی مهربانی و بغض گلویم را گرفت سر چهار راه بلند گریه کردم نشستم همان چهار راه چهار زمانه شلوغه روز ها رخت خوابم شد تو هم اشک هایم را پاک کردی چشم هایم را بوسیدی و بقیه داستان که راز است میان من و تو که تنها رازی ایست که فاش نمی شود بماند و بگذریم الان ساعت ۴ است همه خوابند به غیر از من و تو .... نه فقط تو بیداری . . . من خود را پیدا می کنم
| Design By : Night Melody |

