تبليغاتX
هستم - حالا به حرف های غریبت رسیده ام فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام























هستم

سر باز چشم های توام

قدم به قدم بر محمد نازل می شد تا محمد رسالتش را تکمیل کند

ایستادند و دست علی را بلند کرد و او را ولی خواند

و این تازه شروع داستان غربت علی بود با مردمانی هزار رنگ

که نفهمیدند

انگار کوچه ها صدایم می کنند کوچه های که سال ها بعد دیدند غربت مولا را

مردمی که جواب سلام را هم نمی دادند

و امروز لبخندی تلخ بر زبان دارم.....

کاش...

کاش...

ای کاش حالا می فهمیدیم

 

نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 13:47 توسط علی| |

Design By : Night Melody