هستم
سر باز چشم های توام
که یکی بود و یکی نبود یکی رفته بود یکی مانده بود مانده بود و گریه کرده بود مانده بود و هیچ جای نرفته بود. مانده بود و باران را ممنون کرد بود تا تو یادش نیفتی مانده و دریا منع کرده بود تا خاطر تو آزرده نشود مانده بود و دیگر شعر نگفته بود .... مانده بود آن دیگری رفته بود
همیشه داستان با بود یکی و نبود دیگری آغاز می شود
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت
18:30 توسط علی| |
| Design By : Night Melody |


