هستم
سر باز چشم های توام
وقتی یاد در سوخته و عشق نهفته می افتند تنها چشمانم خوب می دانند که چه با ید انجام دهند تنها مادر باران.....تنها... قلم از دستم می افتدد بی دلیل که ننویسم از داغی که جگرم را می سوزاند سال هاست می گویم کاش من را می زدند و تو را مادر ...نه کاش من انجا بودم کاش... مادر از جگرم بگویم یا از دل تو؟ چه فرق می کند جگر من از داغ شما خون است و دل شما از گناهان من ناراحت و من شرمسار این نا بندگی و این خون و رگ و ریشه که به شما می رسد .... می دانم اینکه بعد تماشای حیدرت زخمی که بود بر جگرت درد می کند
زبانم و دستانم یادشان می رود که می خواستند چه بگویند و چه بنویسند
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت
23:36 توسط علی| |
| Design By : Night Melody |


